تبليغاتX
~~~~~~~ چاچول ~~~~~~~~
وبلاگ در دست تعمیر است

قطعه گمشده

اپیزود ۲ : خیانت

با ابراز شرمندگی به مرحوم شل سیلور استاین عزیز

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .


 آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا سوراخ ندارید ؟

پدر گفت : عزیزم سوراخ نه ، قطعه گمشده . هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم  ، مادرت قطعه گم شده ی من بود . با پیدا کردن او تکمیل شدم . یک دایره کامل .

پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد . رفت  و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل  آن بود که قطعه زرد بود .


دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود .

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید ، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید ؟

قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم

- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره

- من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان  که یک مربع قرمز آمد . قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم ، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی ، به هم نمیخوردیم . اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم


دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد ، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد . حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود  خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.


رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد . بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود . قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم .


قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت . دایره هم  سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد ( لاغر شد) . و توانست از گودال بیرون بیاید . دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد . دنبال او به هر سو رفت . تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد . کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:15  توسط علیرضا شاکرانه | 

"خانمها ، آقایان ، تقاضا دارم نظم دادگاه را رعایت کنید ، خانم قاشق غذا خوری لطفا ادامه دهید"

"بله آقای قاضی داشتم میگفتم ، کجا بودم ؟ آهان یادم اومد ، 2هفته پیش داخل یه بشقاب غذا خوری بودم داشتم از آشپزخونه میرفتم به هال که تو راه این مرتیکه بی همه چیز و عیاش رو دیدم تو فنجون چایی داشت با قاشق چایی خوری دل میداد و قلوه میگرفت . یکی نیست بگه آخه مرتیکه سنی ازت گذشته زن و بچه داری "

چنگال بلند میشه و داد میزنه :" آقای قاضی صد بار به قاشق گفتم به شما هم میگم اون یه ماموریت شغلی بود ،خانم چایی خوری هم فقط همکار منه، همین"

قاشق غذا خوری گریه کنان داد زده داد و میگوید :" خفه شو عوضی ، اون شب رو چی میگی" بعد رو به قاضی میکند و ادامه میدهد :" آقای قاضی یه شب تا ساعت 12 واسه این آقا صبر کردم نیومد که نیومد دیگه ازخستگی تو همون سینک ظرفشویی خوابم برد، نصفه شب از صدای پچ پچ حرف بیدار شدم سرم رو از سینک ظرفشویی بالا اوردم دیدم کشوی قاشق های چایی و مربا خوری نیمه بازه ، دقت کردم فهمدیم صدا از اونجا میاد رفتم جلوتر و دیدم " سپس قاشق با لحنی غصه دار ادامه میدهد:" دیدم این مرتیکه بی همه چیز با قاشق مربا خوری یه جا خوابیدن"

دادگاه پر از همهمه میشود و قاضی بار دیگر اعلام میکند : "خانمها آقایان سکوت لطفا "

قاشق غذا خوری ادامه میدهد : " آقای قاضی من طلاق میخوام ، حزانت بچه ها رو هم میخوام ، این آقا لیاقت نگه داری از بچه ها رو نداره"

قاضی : "خانم غذا خوری در مورد بچه ها بعدا  تصمیم میگیریم، آقای چنگال آیا اتهامات وارده را تایید مینمایید؟"

چنگال :" نه آقای قاضی به هیچ وجه ، در مورد قضیه اول یعنی استکان چایی بگم داستان از این قرار بود که اونشب صاحب خونه رفت چایی ریخت ، تموم قاشق ها از مهمونی دیشب چرک تو سینک بودن صاحب خونه هم تنبلی کرد و وقتی شکر رو به چاییش اضافه کرد به جای قاشق از من که تمیز بودم برای هم زدم استفاده کرد اما یه تقاله رو چاییش بود ، تلاش کرد با من تفاله رو در بیاره وقتی دید نمیتونه رفت خانم چایی خوری رو شست و باهاش تفاله رو در آورد که ناگهان نوزاد خانواده از خواب بیدار شد و گریه کرد صاحب خونه هم برای این که اون رو ساکت کنه خانم چایی خوری رو همونجا پیش من تو استکان گذاشت و به سمت نوزاد دوید ."

زن حرف چنگال رو قطع میکند و میگوید "واسه دومی چه دروغی میخوای سر هم کنی ؟ هان هان هان؟"

چنگال ادامه میدهد : "آقای قاضی اون شب من تا دیر وقت سر کار بودم چون تولد  بود من وظیفه حمل کیک تولد از  بشقاب به دهن یکی از دوستای بچه صاحب خونه رو داشتم ، دیگه دیر وقت شد وقتی مهمونا رفتن ، صاحب خونه هم بشقاب ها ی چرک رو گذاشت رو هم ، ما چنگال ها رو هم روی بشقاب ها ، از شانس بد من ، من رو طوری گذاشته بود تو بشقاب که اکثر بدنم از بشقاب بیرون بود هی سنگینی میکرد تا اینکه باعث شد من بیافتم پایین ولی چون در کشویی نیمه باز بود به جای اینکه زمین بخورم افتادم تو کشوی قاشق های چای و مربا خوری ، تقصیر من چیه آقای قاضی ، اصلا میدونید چیه آقای قاضی من از این خانم شکایت دارم ، خسته شدم اینقدر تو این کشو اون کشو پشت سر زن من حرف میزنند و تیکه میندازن  ، آقای قاضی من جلوی همشون وایسادم ولی مردم حق دارن . شما قضاوت کنید ، نه من و نه خانمم هیچ کدوم طرحمون گل دار نیست ولی 2 تا بچه هامون طرحشون گلدار شده تازه اونم نه نقره ای مثل من و خانمم بلکه گلداره طلایی ..."

دوباره در دادگاه همهمه میشود . خانم قاشق غذا خوری گریه کنان دادگاه را ترک میکند . قاضی بر میز کوبیده و می گوید " به علت نامساعد بودن جو دادگاه ختم این جلسه را اعلام میدارم و ادامه این دادرسی را به روز های آینده موکول می نمایم، تق تق...ختم جلسه ."

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 2:14  توسط علیرضا شاکرانه |