تبليغاتX
~~~~~~~ چاچول ~~~~~~~~
وبلاگ در دست تعمیر است

این شعر رو در مراسم شب یلدای دانشگامون خوندم...( خودم می دونم الان تابستونه و کلی از آخرین روز پاییز می گذره...خب چی کار کنم ...دلم واسه خش خش برگای پاییز تنگ شده)

یادش بخیر، یلدا که بود ، تو خونه ی آقاجون

جم می شدیم من و تو و هزار و یکی مهمون

 

مادربزرگ هندونه رو وقتی که رو میز میذاش

بابا بزرگ شیرجه میزد ، زود گلشو بر میداش

 

دو تا انار و بر می داشتیم و با هم یه گوشه

اینقد باهاش بازی می گردیم تا که آبلمبو شه

 

شب که میشد با شیطنت داد می زدیم : آقا جون

تو رو خدا یه فال حافظ بگیرید برامون

 

ولی می گفت که این چیزا زوده هنوز براتون

خبر نداش که خیلی وقته عاشقه دلامون

 

اما حالا خیلی چیزا شبیه اون وقتا نیس

سادگی دیگه تو دله خیلی از آدما نیس :

 

مادر بزرگ ، بوتاکس زده ، چشماشو لنز گذاشته

تو همه جای بدنش ، هی پروتز گذاشته

 

عمه زری عشقش اینه :از راه بیاد زمستون

چکمه هاشو بپوشه و پاشه بره خیابون

 

عمو حسن که از خدا هیچ خبری نداشته

نمیدونم چه طور شده ،این همه ریش گذاشته

 

از وقتی رفت کلاس زبان ، بچه ی مشدی عباس

پز می ده و همش می گه :”I go to school by bus”

 

دختر اکبر آقا هم رفت و یکی رو خر کرد

تو سن 50 سالگی ، بالاخره شوهر کرد

 

مجید و فرناز یادته ، مجنون بودن و لیلی

هفته ی پیش با هم دیگه ، رفتن زیر تریلی

 

فقط امیدم به تو بود و قلب سر به راهت

که اون هم از من میگیری با سردی نگاهت

 

اما بازم ، منتظرم دوباره یلدا بشه

بلکه دل بسته ی تو ، به روی من وا بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:6  توسط علیرضا شاکرانه | 

بود دلم چو آسمان ، پاک و لطیف و بیکران

تا که تو آمدی در آن ، در تو گرفتار شدم

 

تا تو مرا به تن کنی ، پوشش آن بدن کنی

یک نظری به من کنی ، دامن گلدار شدم

 

واکسن سل به خود زدم ، عطر "شَنل" به خود زدم              CHANEL = شنل

روغن و ژل به خود زدم ، ممّد گلذار شدم

 

تا که بسوزم از غمت ، تا بچشم طعم لبت

"یه چیز نداره این وسط" ، رفتم و سیگار شدم

 

فروختم خدای خود ، کلیه، روده ، نای خود

البسه ی به پای خود ، عشوه خریدار شدم

 

بس که ز پول دم زدی ، ساز به زیر و بم زدی

حال مرا به هم زدی ، خسته و بیمار شدم

 

با همگان یار شدی ، هرزه و بی عار شدی

وارد بازار شدی ، نزد همه خوار شدم

 

از تو و چشم گربه ای ، دو گونه ی قلمبه ای

مانتوی تنگ دگمه ای ، از همه بیزار شدم

 

این همه کرده ای بدی ، چرا دوباره آمدی؟

وای چه چشمکی زدی ، باز گرفتار شدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:6  توسط علیرضا شاکرانه | 

همیشه با خدا می گفتم این را:

شود من یک پرنده باشم آیا ؟

 

نشینم روی سیم برق و تا ته

کنم بر کله ی نامردمان اه

 

روم با پر زدن تا شهر کاشان

ولی با ولوو بر گردم به تهران

 

چنانکه خوانده ام من درس عمران

بسازم لانه ای محکم و ارزان

 

میان این همه فنچ و کبوتر

بیابم جفت خود، با او زنم پر

 

روم با او به هر سو، شاد و آزاد

به دور از چشم تیز گشت ارشاد

 

کشد بر نوک همیشه برق و ماتیک

کند عشوه بگوید : جیک و جیک جیک

 

نشیند او به روی تخم و من هم

گذارم در دهانش کرم خوش طعم

 

شوم من صاحب یک جوجه ی ناز

به او آموزم اول درس پرواز

 

بگویم : پر بزن تا می توانی

که خیلی کوته است این زندگانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:19  توسط علیرضا شاکرانه | 

در فصل خوب پاییز ، در ماه خوب آبان

من آمدم به دنیا ، در گوشه ای ز تهران

 

یک زن که بی حیا بود ، پای مرا هوا کرد

بر پشت من بکوبید ، من گریه کردم از درد

 

دادش مرا به مادر ، تا او دهد به من شیر

پر چرب بدون لاکتوز ، خوردم ز آن شدم سیر

 

بر روی تخت آن ور ، خوابیده نازنینی

یک نی نی برنزه ، دستش درون بینی

 

یک دختر عروسک ، آدم حسابی و شیک

دیدم به پای او بود ، پوشک با چسب چیک چیک

 

ناگه دلم شروع کرد ، چون ساعتی به تیک تیک

گویی که بند نافم ، گشته به قلب او لینک

 

در مهد کودک خود ، او را دوباره دیدم

از شوق دیدنش باز ، آغوش او پریدم

 

من می شدم برد پیت ، او آنجلینا جولی

می کردمش دو صد بار ، بر گونه ماچ زوری

 

من می زدم همیشه ، بر آبنبات او لیس

او هم همیشه می خورد ، از مال پاکتم چیبس

 

خیره به چشم من شد ، من هم زدم به او زل

قلبم سریع تپید و ، پای چپم شدش شل

 

گفتم که حرف دل را باید بگویم حتما

اما بگفت که حرفت ، باشد برای بعدا

 

گفتش که وقت بازیست ، دارم من از تو خواهش

چشمان خود ببند و تا ده بکن شمارش

 

پشت درخت گیلاس ، پنهان شوم من آنجا

بعدش بیا بگرد و ، من را بکن تو پیدا

 

آری چنان شد و او ، پنهان شدش در آنجا

اما هر آنچه گشتم ، دیگر ندیدم او را

 

یک جمله ای بماند و ، یک دل که رفت ز دستم

آن جمله هم چنین بود : "من عاشق تو هستم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:18  توسط علیرضا شاکرانه | 

 چو شیون میزند جدی نگیرید

برای اشک او هرگز نمیرید

به یک لبخند او دل را نبازید

جز این باشد به دام او اسیرید

 

فنون دلبری را فوت آب است

محبت های او هم یک سراب است

بگیر این نکته را از من پسر جان

اگر دل داده ای مغزت خراب است

 

بدان عاشق شدن در کارشان نیست

۲ سی سی معرفت هم بارشان نیست

اگر چون گربه ای خود را کند لوس

شده تنها ، مگس هم یارشان نیست

 

ز بند ابرو و ریمل ، مو شرابی

بپوشد کفش خوشگل ، تاپ آبی

شود زیبا تر از زیبای خفته

بسی شیرین تر از موز و گلابی

 

تو را خر می کند با عشوه و ناز

تو درب قلب خود را می کنی باز

اگر پیدا کند یاری خفن تر

تو پایان می شوی وقت سرآغاز

 

ولی زن عنصر خیلی عجیبیست

نمی دانم که راز خلقتش چیست

که وقتی درد بی درمان بگیری

کسی مرهم تر از زن در جهان نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:23  توسط علیرضا شاکرانه | 
قبل از اینکه شعر رو بخونید بگم این شعر عشقولیه ها .... طنز نیست ... از ته دل این شعر رو گفتم ... هر کی شعر منو مسخره کنه ایشالا {...} بزنه

دلم میخواد دوشنبه         با هم بریم به تجریش

به کفترا بدیم دون           به گربه ها بگیم "پیش"

                       ***

دلم میخواد برقصیم          تو پارتیه شبونه

ولی بابات بفهمه            خشتکم آسمونه

                       ***

دلم میخواد تو چشمات       خیره بشم دوباره

بگم بیا زنم شو                  بدونه استخاره

                       ***

دلم میخواد بدونی            که سانتافه ندارم

ولی به جای ماشین         دل زیر پات میذارم

                       ***

دلم میخواد ولنتاین           مرکز خرید تندیس

بهت بدم یه کادو                 تو هم بدی بهم کیس((kiss

                         ***

دلم میخواد که شبها        بیای تو رخت خوابم

به جای خرس قطبی        کنار تو بخوابم

                         ***

دلم میخواد که با عشق          بگم تویی بهشتم

ولی تو رفتی و من                 واست یه شعر نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:41  توسط علیرضا شاکرانه | 

پدر آمد به خانه چهره ای شاد

مرا ماچی بکرد و شاخه گل داد

 

من و مادر وَ خواهر، هر 3 تک تک

بدو گفتیم پدر روزت مبارک

 

به ما گفتش که این یک شاخه گل را

مهندس اکبری جان داده بر ما

 

نه تنها من ، تمام عضو شرکت

ز او گلها گرفتندی به کثرت

 

ولی مادر نشد قانع به مطلب

چو موضوع را بفهمیدش همان شب

 

که در یک برگه ای پیوست آن گل

نوشته : خوب من ای یار بلبل

 

نه یک گل ، یک گلستان یاس خوشبو

به همراه دلی آکنده ، فور یو ( For you )   

 

به ناگه مادرم در جا ترکید

چو نام مرضیه در زیر آن دید

 

: برایش یک مهندس من بسازم

شکم خالی کنم کلمن بسازم

 

دماغش را به نافش می فشارم

نبینم روی او را در کنارم

 

پدر را او صدا زد : ای عزیزم

برایت چای خوشبختی بریزم ؟

 

بشو این هدیه را از من پذیرا

تو که هم شوهر خوبی و بابا

 

به شوهر ناز و مستان بسته ای داد

به او بمب توان هسته ای داد

 

من و مادر ، پدر ، خواهر به یکجا

همه راهی به سوی حق تعالی

 

دنبال چی میگردی... تموم شد دیگه ... همشون منفجر شدن مردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:28  توسط علیرضا شاکرانه | 
قبل از هر چیز به خاطر غیبت یک ماهه ام ازتون معذرت میخوام . به دلیل مسائل پیچیده و درس و اینا دچار تخلخل ذهنی شدم و کماکان این قضیه ادامه داره.... .

این دفعه یه شعر گفتم  که بیان سایت رو فیلتر کنن و بشینیم با هم بخندیم .

دارم سخن با حاکمان

از قیمت بالای نان

 

از خربزه تا شیر گاو

از فقر و فحشا در زنان

 

کم من سمک؟ کم من دجاج ؟

ما فی فلوس ، هذا الزمان

 

از هفت تیر تا پارک وی

یا رب! شده هفتصد تومان

 

هر تازه داماد و عروس

همچون پرین ، بی خانمان             (پرین نقش اول کارتون بی خانمان)

 

غم آمده ، بر کول من

خم شد کمر ، همچون کمان

 

ما احمق و ما اسکلیم

کی پر شود آن جیبتان؟

 

They say a lie, we have believe

If we try, they show a gun

 

از بیم این سنگیندلان

من میروم با لک لکان           (کوچ عاشقانه مربوط به همین بیته)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:43  توسط علیرضا شاکرانه | 

این قسمتی از وصیت نامه من است ...

 

اگر مرگم رسد ، مشکی نپوشید

برای قطره ی اشکی نکوشید

 

به جای خوردن خرما و چایی

دلستر ، طعم زرد آلو بنوشید

***

جز این دل من دگر چیزی ندارم

که از خود ارث و میراثی گذارم

 

خداوندا همین را هم بسوزان

که ایمن باشد از چنگال یارم

***

به جای هفتِ من ، هشتی بگیرید

مراسم ، مختلط ، مشتی بگیرید

 

به صرف رقص و شام و شادمانی

تمام بزم ، در کشتی بگیرید

***

سر قبرم دف و تمبک نوازید

ز اشعارم گلستانی بسازید

 

به این شاعر که مستی را فزون کرد

همه به به بگویید و بنازید

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:16  توسط علیرضا شاکرانه | 

اینم داستان عشقولیه من .....

خاطر نشان کنم هر بیت مخصوص یک نفرهست و اینا با هم فرق میکنند ..

 

آنکه رُخَش با دل ما جور بود

خانه اش از خانه ی ما دور بود

 

آنکه مرا گفت : بیا در بَرم                

نزد همه , احمق و منفور بود

 

آنکه صدایش به دلم می نشست

بختِ بدم هم کر و هم کور بود

 

آنکه ز من بوسه و لب می گرفت

پای چپش بر لبه ی گور بود

 

آنکه شدم عاشق و دیوانه اش

شوهر او پر زَر  و پر زور بود

 

آنکه به حال بد من می گریست

ماهی گندیده ی در تور بود


۱- در ضمن لطف کنید و در نظر سنجی سایت شرکت کنید . (اون پایین سمت چپ)

۲- کسانی که میخواهند از اخبار سایت با خبر شوند میتونن در سایت عضو بشن ( اون پایین سمت چپ)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:31  توسط علیرضا شاکرانه | 

چند روز پیش یک اتفاقی افتاد که هنوزهم در عجبم .

ماجرا از این قرار بود که دوستم سیم کارتش رو گم کرده بود و ما تمام خونه اش رو گشتیم ولی پیدا نکردیم . روز بعدش می دونید کجا پیدا شد ..... تو شورتش . منم داستان کامل این ماجرا رو و چگونگی اش رو به صورت شعر درآوردم جهت کسب اطلاعات بیشتر شعر زیر رو مطالعه کنید .

 

روزی از این روزگاران یک پسر

رفت گرمابه کند چرکش به در

 

می نهد ایرانسلش بر گوشه ای

تا به همراهش نباشد توشه ای

 

شست و شویی میکند با آب گرم

تا شود پاکیزه و زیبا و نرم

 

بعد حمامش نشیند روی تخت

بر تن خود می کند "هر گونه رخت "

 

فکر و ذهنش می شود نجوای یار

آن بر چون گوهر و زیبای یار

 

چون کند صحبت همی با دلبرش

تازه گردد از نوک پا تا سرش

 

با خودش گوید که این سیمم کجاست؟      (منظور از سیم ، سیم کارت است )

گر مرا فحشی دهد حتما سزاست

 

بد نبیند چشمتان ، این کره خر                 (منظور از کره خر ، سیم کارت است )

بر 2 چشمش آورد هر دم پدر                  ( یعنی باباش رو جلوی چشماش آورد )

 

هر کجا بود از زمین تا آسمان

گشت و اما ای دریغ از یک نشان

 

روز بعدش با دلی پر خون و آه

مستراحی رفت و شد گلگون چو ماه

 

در میان کهکشان فریاد زد

با تبسم ، با وجودش داد زد

 

"ای بشر ، ای عاشقان ، من یافتم

از ثریا تا فلک دل بافتم

 

شورت من ماوی سیمم بود وبس

کس نمی داند چه حالم جز مگس"

 

ماجرا این گونه بود آن دم که او

بعد حمامش نشیند چون لبو

 

بر تن خیسش بچسبد سیمکش

در عجب هستم ، نمی گازد ککش ؟( نمی گازد همون نمی گزد است که ممال شده)

 

بشنو این پند از دل پیر مغان

گر تو گم کردی نکن داد و فغان

 

بنگر اول در درون شورت خویش

تا نباشی ابله و احمق چو فیش ( ( fish

اگه ماهی هم شورت داشت اینقدر چیزا شو گم نمی کرد

 

سیم کارت قبل از گم شدن

 

سیم کارت بعد از پیدا شدن

 

 پزشک قانونی علت این شوک زدگی رو {...} اعلام کرده است

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:48  توسط علیرضا شاکرانه | 
متاسفانه متاسفانه یکی از مسخره ترین درس هام رو با نمره ۹.۵ افتادم . هر چی به استاد گفتم نداد که نداد ( منظورم نمره است) . منم حسابی به هم ریختم . راستش این شعر رو هم به خاطر اون سرودم . اگه یه جاهاییش دیدین ایراد داره بذارین به حساب اعصاب خوردیم . ۳۴۳۴ شعبه اسکان .

نمی دانم در این دنیا چه رسمیست

که من  نه(۹) می شوم ، او نمره ی بیست

 

یکی  باید  به  استادم  بگوید

که این سنگینی قلب تو از چیست

 

به او گفتم اگر پاسم کنی تو

دعایت می کنم تا میشود زیست   

 

خودم را پاره کردم تا بگیرم

زهی باطل ، خبر از نمره ای نیست

 

ولی جنس مونث با کرشمه

بر او غالب شود ، یا رب چه دردیست

 

بگیرد جای ده ، یکصد هزاران       (منظورم نمره است)

همی شیطان بگوید زن دگر کیست؟

 

نخواهم نمره با بی بند و باری     ( این بیت سرشار از آرایه ادبی است )

چرا که آخر خواری ، تباهیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط علیرضا شاکرانه | 

باز باران با ترانه

با بنفشه

با سمانه

با نگاهی عاشقانه

رفته ام تا بی کرانه

 

یادم آید روز دیرین

بوسه ای بس خوب و شیرین

بر لبانی نرم و رنگین

 

"کودکی ده ساله بودم"

 

از برای دیدن او

می دویدم همچو آهو

می پریدم از لب جو

 

با فریبی زیرکانه

دور می گشتم زخانه

 

یاد آن دوران بازی

جمعه شب ها

خاله بازی

من و او

خوشحال و راضی

 

او که مادر

من که بابا

آن عروسک

کودک ما

 

پیش چشم مرد فردا

زندگانی

بود زیبا، بود زیبا ، بود زیبا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:18  توسط علیرضا شاکرانه | 

من به دنبال نگاهت

هی دویدم و دویدم

وقتی که خاتون رو دیدم

دیگه دل ازت بریدم

**

 یه خاتون می خواس بده شیر

یه خاتون میخواس بده ماس

ولی تو قلبتو دادی

این خودش برام یه دنیاس

***

قلبتو دادم به گاوه

پهن تازه به من داد

پهنو ریختم تو باغچه

3 تا شاخه یاسمن داد

***

از لج اون چشم مستت

گلها رو دادم سکینه

میدونم رو نقطه جوشی

"رسم عاشقی همینه"

**

یادته بهت می گفتم

نمی خوام ازت جدا شم

نکنه بری و من هم

واسه تو فقط صداشم

**

حالا که رفتی ، جهنم

چیزی که زیاده دختر

اگه فنچ من پریده

می خرم به جاش یه کفتر
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:45  توسط علیرضا شاکرانه | 
این شعر رو برای شب یلدا سرودم که البته این شعر رو پس از سالهای درازی که از خودم شعر در نکرده بودم سرودم .


چشمم به در بود ، در هم ديوار

اينجا نشستم ، تا تو بيايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

هر که بگويي ، هستش در اينجا

عمو و عمه ، خاله و دايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

صد دانه ياقوت ، ديگر گران است

آجيل و پسته ، کردم گدايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

رفتم توالت ، ساعت به ساعت

از بس که خوردم ، پاتيل چايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

به به چه تخمي ،به به چه شيرين

هندونه خوردن ،  دارد صفايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

ناگه چه ديدم ، آنشب من آنجا

چشمان مشکي ، کردم هوايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

لبهاي قرمز، موهاي افشان

الحق چه دستي ، الحق چه پايي

يلدا شد ای دوست ، امشب کجايي؟

 

من بودم و او، تنهاي تنها

شب هم که يلدا ، فرصت طلايي

ديگر مهم نيست ، امشب نيايي!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:1  توسط علیرضا شاکرانه | 
وب لاگ شعر رو را انداختم ، یکی از شعر ها م رو که وقتی کوچولو بودم سرودم رو به عنوان اولین کار بذارم ، اگه بعضی جاها وزن نداشت نخندینا ، چون خیلی کوچولو بودم .

>>سوسک زیرک<<

شب در خونه ما
سوسکه اومد و در زد
در رو که من وا کردم
با حیله و مکر پر زد

***
تا اومدش تو خونه
رفتش تو دشویی
آبجی من اونجا بود
لباسا شو داد خشویی

***
بعد اومد پذیرایی
رفت سراغ میوه ها
کم مونده بود بگیم که
اینم چایی ، بفرما

***
منم سوسکش آوردم
یه پیس زدم تو سرش
بعد از 3 ، 4 دقیقه
شروع کردش به پرش

***
فکر می کردیم ،میمیره
دیدیم که قویتر شد
قوی تر که نه هیچی
دیدیم سفت مثه در شد

***
آخر دمپایی آوردیم
همه دنبالش گشتیم
به خود که ما اومدیم
دیدیم همه تو رشتیم

***
دیگه شدم من زورو
دنبال سوسک دویدم
با دمپایی کشتمش
به افتخار رسیدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:24  توسط علیرضا شاکرانه |