تبليغاتX
~~~~~~~ چاچول ~~~~~~~~
وبلاگ در دست تعمیر است

در فصل خوب پاییز ، در ماه خوب آبان

من آمدم به دنیا ، در گوشه ای ز تهران

 

یک زن که بی حیا بود ، پای مرا هوا کرد

بر پشت من بکوبید ، من گریه کردم از درد

 

دادش مرا به مادر ، تا او دهد به من شیر

پر چرب بدون لاکتوز ، خوردم ز آن شدم سیر

 

بر روی تخت آن ور ، خوابیده نازنینی

یک نی نی برنزه ، دستش درون بینی

 

یک دختر عروسک ، آدم حسابی و شیک

دیدم به پای او بود ، پوشک با چسب چیک چیک

 

ناگه دلم شروع کرد ، چون ساعتی به تیک تیک

گویی که بند نافم ، گشته به قلب او لینک

 

در مهد کودک خود ، او را دوباره دیدم

از شوق دیدنش باز ، آغوش او پریدم

 

من می شدم برد پیت ، او آنجلینا جولی

می کردمش دو صد بار ، بر گونه ماچ زوری

 

من می زدم همیشه ، بر آبنبات او لیس

او هم همیشه می خورد ، از مال پاکتم چیبس

 

خیره به چشم من شد ، من هم زدم به او زل

قلبم سریع تپید و ، پای چپم شدش شل

 

گفتم که حرف دل را باید بگویم حتما

اما بگفت که حرفت ، باشد برای بعدا

 

گفتش که وقت بازیست ، دارم من از تو خواهش

چشمان خود ببند و تا ده بکن شمارش

 

پشت درخت گیلاس ، پنهان شوم من آنجا

بعدش بیا بگرد و ، من را بکن تو پیدا

 

آری چنان شد و او ، پنهان شدش در آنجا

اما هر آنچه گشتم ، دیگر ندیدم او را

 

یک جمله ای بماند و ، یک دل که رفت ز دستم

آن جمله هم چنین بود : "من عاشق تو هستم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:18  توسط علیرضا شاکرانه |