![]() |
![]() |
|
| وبلاگ در دست تعمیر است |
|
پدر آمد به خانه چهره ای شاد مرا ماچی بکرد و شاخه گل داد من و مادر وَ خواهر، هر 3 تک تک بدو گفتیم پدر روزت مبارک به ما گفتش که این یک شاخه گل را مهندس اکبری جان داده بر ما نه تنها من ، تمام عضو شرکت ز او گلها گرفتندی به کثرت ولی مادر نشد قانع به مطلب چو موضوع را بفهمیدش همان شب که در یک برگه ای پیوست آن گل نوشته : خوب من ای یار بلبل نه یک گل ، یک گلستان یاس خوشبو به همراه دلی آکنده ، فور یو ( For you به ناگه مادرم در جا ترکید چو نام مرضیه در زیر آن دید : برایش یک مهندس من بسازم شکم خالی کنم کلمن بسازم دماغش را به نافش می فشارم نبینم روی او را در کنارم پدر را او صدا زد : ای عزیزم برایت چای خوشبختی بریزم ؟ بشو این هدیه را از من پذیرا تو که هم شوهر خوبی و بابا به شوهر ناز و مستان بسته ای داد به او بمب توان هسته ای داد من و مادر ، پدر ، خواهر به یکجا همه راهی به سوی حق تعالی
دنبال چی میگردی... تموم شد دیگه ... همشون منفجر شدن مردن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:28 توسط علیرضا شاکرانه |
|
|
به خوابی دیده بودم در بهشتم سراپا شادمان از سرنوشتم دو نهری پر دلستر، پر ز پپسی درختی میوه اش پاستیل خرسی یک ال سی دی بزرگ و اینچ بالا ندیده کس چو آن را تا به حالا نمایش می دهد کل جهان را خصوصا شب، اتاق مردمان را خدا از آسمان چیزی فرستاد که دیدم لپ لپی در دستم افتاد از آن لپ لپ در آوردم یه حوری دو پایش از اپی لیدی ، بلوری در این فکری که هر چه عقده دارم سر این حوری زیبا در آرم گذشت و چون رسیدم جای باریک همه رضوان شدش خاموش و تاریک ندا آمد : ز این ساعت الی هفت توجه کن که برق آسمان رفت همین که من زخواب خوش پریدم دو سوته لامپ کم مصرف خریدم که در خوابم به جای حوری ناز پدر برقی نخواند شعر و آواز |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:37 توسط علیرضا شاکرانه |
|
|
روز مادر ۲ سال پیش خواهرم یک دست بند برای مادرم خرید ... من هیچ چیز نخریده بودم ... ولی برای مسخره بازی و خنداندن مادرم یک فکری به سرم زد ... یک کاغذ سفید را از وسط تا کردم روی آن یک نقاشی کشیدم و داخل آن نوشتم : مادرم روزت مبارک ... از طرف پسر گلت علیرضا. به پیش مادرم رفتم به او گفتم : مامان خانم مجری تو برنامه کودک گفت برای مادراتون نقاشی بکشید از همه چیز بیشتر خوشحال میشه ... بیا مامان من این کارت پستال رو برای تو درست کردم . مثل همیشه گفت : خدا شفات بده ... و لبخندی زد
چند وقت پیش ها مادرم سراغ جواهراتش رفته بود ... ناگهان چیزی در آن بین توجه مرا به خودش جلب کرد ... چیزی که شاید بیشتر از بقیه جواهرت و طلاها در آنجا برقش چشم را گرفت و آن چیزی نبود جز همان کارت پستالی که من ۲ سال پیش برای مادرم درست کرده بودم ... من حتی ۵ دقیقه هم برای درست کردن آن وقت نگذاشته بودم ... انتظار داشتم همان ۲ سال پیش آن را در سطل آشغال پیدا کنم نه اکنون در صندوق جواهرات مادرم ... و این است مهر مادری ... ...........................................روزت مبارک ای باران من............................................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:16 توسط علیرضا شاکرانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده ی تمامی پستها خودم هستم لذا از هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع خودداری کنید.
من که راضی نیستم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر کاریکاتور بقیه چیزا داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
بی بی گل گلنسا وب خند شیخ عیسی ابو زید درپیت هم خاک تناقض معتبر امیر جهانگرد خرمگس خاتون خط خطی |
|
RSS
|